نشستن در کمین تو چه لذتی دارد
آفتاب را روی بند پهن می کنم
تا ، تو را ببینم
آن قدر با تیشه عقلم
قلبم را می کوبم
تا تو را از آن بیرون کنم
اما ، قلبم را می توانم ، از وجود تو ، تکانی دهم
ذهنم را چه کنم ؟
که نمی توانم ، خاطرات تو را با هیچ تیشه ای
بیرون کنم
دست های خالی من ، تاوان چه را می دهند
تاوان غرور من ...؟
تاوان آنچه را که باید می داشتم و نداشتم
دست های من تاوان سکوت مرا می دهند
که از حس گرمایی بی نظیر
از حس بی نظیر یکی از حواس پنجگانه
جا مانده اند
آینه تنهایی ام را بشکن
با صدایت
صدایت ، تنها بهانه ای ست که می تواند
جمع تنهایی هایم را بشکند
پدرم می گفت که مبادا از کوچه های دلتنگی
گذر کنی
کوچه های دلتنگی ، کوچه های سرمستی
اما او نمی داند که من هر روز
با بادبادکی در دست
بادبادکی که آن را با سنجاقک ها و پروانه های سر راهم تزیین کرده بودم
در حال گذر از این کوچه ها هستم
از این کوچه های تنگ و تاریک می ترسم
از این که باد
بادبادکم را بدزدد
می ترسم
بادبادکی که تنها ، همدم من
در تنهایی هایم است
بادبادکی که با تمام وجود آن را آراستم
بادبادکی که به آن سنجاق سرم را هدیه کرده بودم
بادبادک نرو
من ، سنجاق سرم را به تو امانت داده بودم
من ، به خاطر تو ،
آفتاب را روی بند پهن کردم
حال ، تو ، دست به دست باد
به کجا دل سپرده ای
بادبادک نرو
من سنجاق سرم را به تو امانت داده بودم