همه  

همه راه ها به تو ختم می شود
همه آینه ها تو را به من نشان می دهند
همه نگاه ها ، بوی نگاه تو را می دهند
همه ، وقتی از تو خالی اند
من تو را در آنها پُر می بینم
همه ، عاشقانه هایم را
مزخرف نامه هایی پوسیده می انگارند
مزخرف نامه هایی که
با وجود یاد تو ، زیباترین کتابچه قلبم می شوند

سر مشق

سرمشق های عاشقی ام را هر روز

مرور می کنم

سرمشق هایی که تو آن ها را

از روی سر سپردگی

با قلم سکوت ، بارها

در برگ های پوسیده قلبم

نوشته بودی

حال ...

آن قدر ، سرسپرده شده ام

که آن سرمشق ها را

خود ، از روی دل بستگی

با قلم فریاد

می نویسم

سفرنامه

دست خودم نیست

واژه ها با یاد تو می رویند

ذرات وجود تو را به یغما می برند

موجودات زیر خاک

و من

به دوش می کشم یاد تو را

یاد تو را به واژه ها یادآوری می کنم

هر شب

که بدانند تنها دلیل روییدن آنها

تو هستی

هر شب ، من و واژه ها ، سفرنامه هایمان را

در آرزوهای پایان ناپذیرت

که حال مرده اند

مرور می کنیم

سفرنامه هایی که تنها دلیل روییدن واژه هاست

تنها دلیل آرزوهای پایان ناپذیر مرده ات

 

پنجره

هر صبح در پنجره تنهایی ام

طلوع می کنی

عقلم ، پنجره را می بندد

اما دلم ، بی آنکه بخواهم

درش را باز می گذارد

موذیانه و یواشکی

عشقت را با عقلم در انداختی

بی تو

بی تو ، مرا در این شهر اعدام می کنند

بی تو ،  در این شهر ، من ، ویران می شوم

بی تو ، این شهر ، سرابی بیش نیست

مرا به اعماق آرزوهایت کشانده ای که چه ؟

مرا دست به دست رویاهایت

به دنیای دلتنگی ها کشانده ای که چه ؟

من ، خود آن عاقل مجنون شده ام در پی سیب

که کند روح مرا ز تو سیر

افسوس که این سیب مرا عاشق خود کرد

مرا سرمست ز دیدار همه عاقلان کرد

عاقلانی در پی سیب ، مجنون شده

عقل ها در ره او زایل شده

قلب ها در حسرت دیدار او گریان شده


آفتاب را روی بند پهن می کنم

نشستن در کمین تو چه لذتی دارد

آفتاب را روی بند پهن می کنم

تا ، تو را ببینم

آن قدر با تیشه عقلم

قلبم را می کوبم

تا تو را از آن بیرون کنم

اما ، قلبم را می توانم ، از وجود تو ، تکانی دهم

ذهنم را چه کنم ؟

که نمی توانم ، خاطرات تو را با هیچ تیشه ای

بیرون کنم

 

دست های خالی من ، تاوان چه را می دهند

تاوان غرور من ...؟

تاوان آنچه را که باید می داشتم و نداشتم

دست های من تاوان سکوت مرا می دهند

که از حس گرمایی بی نظیر

از حس بی نظیر یکی از حواس پنجگانه

جا مانده اند

 

آینه تنهایی ام را بشکن

با صدایت

صدایت ، تنها بهانه ای ست که می تواند

جمع تنهایی هایم را بشکند

 

پدرم می گفت که مبادا از کوچه های دلتنگی

گذر کنی

کوچه های دلتنگی ، کوچه های سرمستی

اما او نمی داند که من هر روز

با بادبادکی در دست

بادبادکی که آن را با سنجاقک ها و پروانه های سر راهم تزیین کرده بودم

در حال گذر از این کوچه ها هستم

از این کوچه های تنگ و تاریک می ترسم

از این که باد

بادبادکم را بدزدد

می ترسم

بادبادکی که تنها ، همدم من

در تنهایی هایم است

بادبادکی که با تمام وجود آن را آراستم

بادبادکی که به آن سنجاق سرم را هدیه کرده بودم

بادبادک نرو

من ، سنجاق سرم را به تو امانت داده بودم

من ، به خاطر تو ،

آفتاب را روی بند پهن کردم

حال ، تو ، دست به دست باد

به کجا دل سپرده ای

بادبادک نرو

من سنجاق سرم را به تو امانت داده بودم