رنگ

روز ها در پی تو
شب ها در خیال تو
دنبال تو بودن ، روزمرگی هایم را
بهانه هایم را
تسکین می دهد

هر شب هنگام خواب می گویم :
فردا ، تو را می یابم
در نگاه دیگران
در صدای دیگران

عشق با وجود تو زیباست
عشق با وجود تو رنگ دلبستگی می گیرد

نهفته در رنگ خود هستم
مرا از رنگ هایم در آور
رنگ هایی کدر
و مات از بی عشق تو

به دنبال توام
دنبال تو بودن ، آسمان قلبم را
به رنگ آبی آسمانی در می آورد

چه كسی بود صدا زد: سهراب؟( سپهری )

كفش‌هایم كو،
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یك مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنك از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد
باید امشب بروم
من كه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد
هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یك ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری

دختر بالغ همسایه  پای كمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را كه به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
كه درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می‌خواند
یك نفر باز صدا شد: سهراب!
كفش‌هایم كو؟

شعری زیبا از مولانا

مصطفی را وعده داد الطاف حق          گر بمیری تو ، نمیرد این سبق

من کتاب و معجزت را حافظم            بیش و کم کن را ز قرآن ، مانعم

من تو را اندر دو عالم رافعم              طاعنان  را   از   حدیثت   دافعم

کس نتاند بیش و کم کردن در او          تو ، به از من حافظی دیگر مجو

 

 


دو رباعی بسیار زیبا از امام علی (ع)

لنقل الصخر فی قلل الجبال                       احب الی من منن الرجال

یقول الناس لی فی الکسب عار                  فان العار فی ذل السوال

حمل صخره های سترگ از قله کوه های رفیع

از بار منت آدمیان برایم دوست داشتنی تر است .

برخی به من می گویند : کسب و کار برای تو ننگ است ،

اما ننگ و عار در ذلت و خواری در خواست از دیگران است .

اگر می خواهی آزاد زندگی کنی ، چون بردگان تن به کار بده ،

طمعت را از مال بنی آدم به کلی قطع کن

نگو آن کار مرا کوچک و پست می کند

بلکه گدایی و درخواست از مردم ذلت آور است

آنگاه که از مردم بی نیازی ،

هر کاری که خواهی داشته باش ،

چه در این صورت از همه مردم بلند قدرتر و ارجمندتری . 

شعری زیبا از سهراب سپهری ( سهراب سپهری )

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
لحظه من پر می شود

شعر سنگ مزار سهراب سپهری ( سهراب سپهری )

به سراغ من اگر می‌آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

رباعی در بند

یک عمر ز کوی بی وفایان کردی گذر                  

دگر چه خواهی که شوی در بند این دهر


خوب رویان همه سرمست ز بوی زلف اویند           

شیرین سخنان در پی ساغی ، تو محو این دهر

نان و احساس

می نویسم تا شاید شود اشکی بر گوشه چشمی

یا که اندازد خنده ای بر کنج لبی

یا جا خوش کند در تابلویی بر روی دیواری

کاش شود نقشینه به خط خوش استادی

تا رحم آورد بر دل رهگذری

تا بخرد از من و سفره ام خالی نباشد

آی تو که در بالا نشستی

تو که در کنج دلت برکه ای آب است

تو که در پایین پایت باغی سر سبز است

تو که در نزدیکی خانه ات گلزار است

اندک مجالی با ما از کوی ما بگذر

درختی شاخه شکسته خواهی دید

جویی کم آب و خالی از ماهی خواهی دید

گلدان شمعدانی بی آفتاب لب پنجره خواهی دید

درب چوبی را بزن و تو بیا

تو را در باغ سبزت حس زیباییست

تو را بر دیوار قصرت نقشینه دلیست

آن دل را از زیر این سقف مخروب به بازار رنگ کردم

نقشینه هایش چروک دستان مرد حکاک است

و احساسش دستان خالیه من ...

دلتنگی

زیباترین لحظه های دلتنگی ام را می نویسم برای تو

ای آن که بهانه ها دلتنگی ام

از سر دلتنگی تو بوده

دلتنگی هایم را دوست دارم

و تمام بهانه های دل تنگ شده ام را

ای زیباترین لحظه ام

 

دلتنگ که می شوم ، می خواهم

پروانه ای باشم ، که ، به آسمان خیالت پرواز کنم

پروانه ها را دیده ای

من پروانه ام

آسمان خیالت ، برای من

دنیای دلتنگی ها و بهانه هایم است .

 

آسمان ها را یکی یکی طی می کنم

تا ، به یاد تو برسم

یاد تو برای من

زیبا ترین بهانه است .

 

صبح که با دلتنگی تو بیدار می شوم

خیالت تا مسافت ها در قلبم

خانه کرده

خانه ها را می جویم

تو نیستی

فقط یاد تو ، بوی تو ، تمام خانه ها را

تمام قلبم را ، تمام ذهنم را

پر کرده است .

 

دلتنگی تو ، برای من ، پرواز عاشقانه ایست

که با بادبان های غرورم

تا دم در دل تو ، آمده ام

تو نیستی ...

فقط یاد توست که می تواند ، این گونه

مرا به سراییدن ، شاعرانه های نو ، وادار کند

یاد تو ، دلتنگی های تو ، بهانه تو

 

دلتنگ که می شوم

سراسیمه ، دلتنگی هایم را ، بهانه هایم را

در آسمان خیالت ، می جویم

تو  ،  زیباترین  ،  دلتنگی های منی

جویای تو بودن ، جویای دلتنگی هایت بودن

خود زیباترین لذت هاست

زیباترین یادهاست

...و زیباترین بهانه ها !

جام فقر

دستها خالی ، چشمها پر ، تنها نگاه است که در پس بی تابی می رود

چه کس یادم داد تا دوست بدارم

چه کس از یادم برد دوست بدارم

چه کس یادم آورد حسرت حوا در خوردن یک سیب

چه کس دانست اشک باید ریخت تا شسته شود تیرگی

شب را می سپارم به صبح و صبح در تکاپوی شب

که بگیرم بر کف لقمه ای حسرت

داس به دست گر بگیرم نیست خرمنی

هر چه هست نی سوزان تابستان است

مرا جرعه ای بس بود تا نمیرم

مرا کف نانی کفایت گذرانم بود

مرا پند میدهند ز فلسفه عشق

زهی خیالی خوش که درگیرم به روز ششم

گویند دست به عصای خرد تکیه برصبر کن

چه دانند کودک توانم نای گریه ندارد

تنها دل خوشم به آن سوراخ سقف

همان که اگر عنکبوت خانه بر بندد از آنجا

نور خواهم خورد صبح و شب

در پنج بیت از غزل دیدار ندارم گله در وصف حال

می سپارم آنچه ندارم به آرزوهایم تا شاید وقت و بختی دیگر ...


کاش

چشمانم در جست و جوی نگاه تو

در جست و جوی یاد تو

 

کاش گنجشکی بودم تا

با دلتنگی ات پرواز می کردم تا

به تو برسم

یا نه ... نه ...

 

کاش جیرک جیرک بودم تا

با آواز آن ها در دل شب

یاد تو در دل من تازه شود

یاد آن دلتنگی ها در دل شب

یا نه ...

 

ادامه نوشته

سهم هیچ کس

دلم اشاره برشمعی سوزان اشک میریزد

کاش آسمان در کف دستم سنگینی نمی کرد

کاش مشق عشقم صدبار دیدن بود

سنگ بر گلویم بازی می کند تا یادم ببرد آنچه می بینم

پدر غمگین از خورجین خالی و پسر غمگین از غم پدر

مادر در باران صبحگاه با شبنم اقاقی وضو میگیرد

خواهر دسته قاصدکی میچیند  و می تکاند در باد

ادامه نوشته

یاد تو

خاطراتم را میجویم با تو

با تو ای عشق دیرین من ، ای  یاد کودکی های من

 

شاعرانه هایم را میسرایم با یاد تو

حال ، تو رفته ای  و من مانده ام ، تنها

با یاد تو ، خاطرات تو

نگاه آخر تو

 

آه ، ای روزگار بی وفا

تو ، چه بی رحمانه و چه خود خواهانه

رفتار میکنی باما

و چه پنهانی

سخن میگویی با ما

 

زمان به سرعت میگذرد

ثانیه های عمر ما ، چون وزیدن های نسیم میگذرند

و ما چون شقایق های مست

مست شده ایم

 

نگاه آخرت ، گویی سخن ها داشت با من

افسوس که زمان ، سریعتر از آنچه فکر میکردی

سریعتر از آنچه فکر میکردم

فرصتها را از تو گرفت ، فرصت عشق بازی های تو را

فرصت بودن های تو را

...فرصت با تو بودن مرا


رباعی سوخته چه شدی ؟

سینه کش غم شدی ، عشق را همدم شدی

مثل مست شدی ، جویای میخانه شدی

 

چو خواهی شوی عاشقی ، چو پروانه

که اوراست جانسوخته ، تو خود سوخته چه شدی ؟